وجود مامان و باباوجود مامان و بابا، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 12 روز سن داره

فرشته کوچولوی مامان

دندون درآوردنت

سلام عزیز دل مامان! گل من روز 17 اردیبهشت یکشنبه، وقتی داشتیم از مهد برمی گشتیم، یکدفعه دندونهای خوشگلت رو برای اولین بار وقتی داشتی تو بغل مامان می خندیدی دیدم و از خوشحالی جیغ زدم و بابا محسن رو صدا کردم و بهش گفتم پسرم دندون درآورده! گلم بعدش بارها و بارها بوسیدمت و به خودم فشردمت! گل من! از چندین روز قبل تب ممتد و اسهال شدید شده بودی و دکتر ویروسی تشخیص داده بود! ...
6 خرداد 1391

اولین مسافرت عمرم!

پسرم عسلم! تو اولین بهار زندگی قشنگت اولین مسافرتت رو به شمال رفتی. البته بارها به منزل حاجی بابا و عزیزجونت در قزوین رفته بودیم، ولی اولین مسافرت رسمیت به لاهیجان بود. گل من! همه به خصوص مامان از سرسبزی دار و درخت و صدای آب شارژ می شه و پر انرژی، دوست دارم این شادی و انرژی رو به تو هم هدیه کنم!     ...
6 خرداد 1391

تکونهای قشنگت

سلام میوه دلم! حالت چطوره؟ خوبی گلم؟ الهی مامان فدات بشه، امروز رفتی تو 31 هفته، دیگه چیزی نمونده پاتو تو این دنیا بذاری عزیزم! >www.kalfaz.blogfa.com   مامان هنوزم مشغول خرید وسایله، دیگه خیلی زود خسته می شه و نمی تونه زیاد راه بره. عزیزکم! تکونهات روز به روز بیشتر می شه و مامان دائم دستش روی شکمشه و موقع تکونهای قشنگت صلوات می فرسته و سوره توحید می خونه.    الهی من قربونت برم، پنج شنبه 9 تیر رفته بودیم عروسی دختردایی راضیه ی مامان، خیلی بی تابی کردی انگار از سر و صدای زیاد خوشت نیومد، مامان رو مجبور کردی که آخر مجلس سرپا شامش رو بخوره و زودی تو رو از اونجا دور کنه!     ...
14 تير 1390

نماز صبح

سلام عزیز دل مامان! حالت چطوره؟ خوبی؟ مامانم بد نیست. الهی من قربونت برم امروز صبح با تکونهای قشنگت مامان رو برای نماز صبح بیدار کردی وگرنه نمازش قضا می شد. عزیزم هفته ی پیش مامانی اومده بود تهران رفتیم واست وسایل خریدیم. گلم! وسایل هات هم مثل خودت قشنگن! شیرینتر از عسلم! دلم واسه تنگ شده، واسه دیدنت دارم لحظه شماری می کنم. خدایا! نعمت در آغوش کشیدن فرزند سالم رو به من عطاکن! گلم! الان تقریباً 1 کیلو وزن داری و ماه هفت رو داری تموم می کنی و با بزرگتر کردن شکم مامان اعلام وجود آشکار! ...
1 تير 1390

عروسی خاله سعیده

عزیزم سلام، می خوام برات بنویسم که پنج شنبه 22 اردیبهشت 90 عروسی خاله کوچکه بود که تو از توی دل مامان شاهد اون بودی! گلم کم کم که داری بزرگتر می شی مامان تندتر خسته می شه و دلش می خواد بخوابه. با بابا محسن تصمیم داریم به امید خدا بریم برات خرید! 1 هفته قبل از عروسی خاله، مامان فرشته وقت دکتر داشت که تو مطب دکتر با سونوکیت صدای قلبت رو شنید و بهم گفت یه صدای اضافه می شنوه و باید 1 هفته ی دیگه سونوگرافی چهاربعدی برم، عزیزم باورت نمی شه که من عملاً مردم، آخر هفته هم قبل انجام سونو باید می رفتم خونه مامانی، روح از صورت و زندگی من رفته بود، دائم مضطرب و نگران بودم، چون ایام فاطمیه هم بود تو رو سپردم به خانم حضرت زهرا (س) و نذر کردم ا...
25 ارديبهشت 1390

اسم قشنگت

سلام پسر عزیزم!   تا یادم نرفته بذار برات خوابم رو تعریف کنم، شبی که قرار بود فرداش برم سونوگرافی تعیین جنسیت، خواب دیدم که تو خواب من یه پسر کوچولو دارم که این طرف و اون طرف می ره و من محمدصالح صداش می کردم! صبح که از خواب بلند شدم برای بابا محسن تعریف کردم.  پسرم الان این حرفو نمی گم، از ابتدا که فهمیدم که خدا قراره به ما یه نی نی خوشگل بده حس کردم پسری نمی دونم چرا؟ پسرم معمولاً حس آدما درسته!   بذار برات بگم خاله مهری مامان، یه پسر کوچولو داره به اسم محمدرضا، جالبه وقتی پسر بودنت هنوز معلوم نشده بوده ازش می پرسیدن که خاله فرشته نی نی چی می خواد بیاره؟ می گفت علی کوچولو!   محمدمهدی می گه اسمت رو بذار...
12 ارديبهشت 1390