باغ پرندگان
سلام دردونه ی من!
سلام نفس زندگی من!
دیروز جمعه بود بیستمین روز از ماه اردیبهشت سال 91، از اونجایی که به حیوانا و پرنده ها خیلی علاقه داری و تقریبا به همه پرنده ها می گی جوجو و یا جوجه! و با برنامه ریزیی که از روز قبل کرده بودیم قرار شد ببریمت به باغ پرندگان. اینم بگم که تا به حال 2 با هم به باغ وحش بردیمت که عکس هاش رو در آینده می ذارم.
حوالی ظهر بود که تقریباً کارهامون رو انجام داده بودم (از جمله ماشینتو زدیم که لباسهات و ملحفه هات برای شنبه تمیز باشه، شام هم تو آرام پز بار گذاشتم که وقتی برگشتیم جنابعالی بدون شام نمونید و ...) و می خواستیم آماده بشیم و بریم که وقت خواب نیمروزیت فرا رسید و رفتی رو تخت و لالا کنان مَمَه خواستی! منم تسلیم شدم و کنارت دراز کشیدم به امید اینکه زود رضایت بدی و بریم که دیدم نه داری خواب می ری، بهت گفتم: می خوایم بریم دَدَ، می خوایم بریم پارک، یهو از جات بلند شدی و لباس منو کشیدی پایین و گفتی: بَسَه!
قربونت برم که اینقدر عاشق دَدَ و پارک رفتی!
جونم واست بگه که بالاخره راه افتادیم، بماند که چقدر تو ترافیک موندیم و شما تو هوای گرم تو بغل مامان یه خواب شیرین کردی. وقتی رسیدیم، اول رفتیم پارک جنگلی لویزان و ناهارمون رو اونجا خوردیم. شیرینم! اینقدر به طبیعت علاقه داری که اصلاً نیومدی بنشینی و با ما ناهار بخوری فقط با توپت و با جوی آبی که اونجا روان بود بازی کردی و مشغول بودی که مامان واست لقمه های بندانگشتی می گرفت و شما هم افتخار می دادی و می اومدی نزدیک و دهنت رو باز می کردی و هام لقمه رو نوش جان می کردی و باز به ادامه پروژه آب بازیت می پرداختی!
دست آخر هم پات رو تا مچ کردی توی جوی آب و کفش و جورابت خیس خیس شد. فقط شانس آورده بودیم مامان واست جوراب اضافه آورده بود، کفشت رو هم مجبور شدیم خیس پات کنیم که همش می گفتی: ایسه، یعنی خیسه ولی چاره ای نبود مامان دیگه کفش اضافه واست نیورده بود، شرمنده!


باغ پرندگان تهران که به تازگی هم راه افتاده، در پارک جنگلی لویزان واقع شده. ماشین رو تو پارکینگ گذاشتیم و بقیه مسافت رو با یکسری ماشینهایی به نام ون طی کردیم. بعد از تهیه بلیت، وارد باغ شدیم، ورودی باغ یه حوض با فواره های کوچولو بود شما بلافاصله جذب اون شدی و به سمتش دویدی! بذار واست از باغ بگم، من فکر می کردم و اینطوری شنیده بود که همه پرنده ها آزاد هستند و باید مراقب قدمهامون باشیم که پرنده ای رو له نکنیم، ولی پرنده ها تو قفس بودند. راستش یه خرده تو ذوقم خورد.
ولی به روی خودم نیوردم و به راهمون و تماشا کردنمون ادامه دادیم.
گل پسرم! اینقدر ذوق زده شده بودی و خوشحال می دویدی به هرجا که من و بابا دوتایی به دنبالت می آمدیم ولی حریفت نمی شدیم تا ازت مراقبت کنیم که نیفتی، آخه باغ روی سراشیبی بود که در انتها می رسید به دریاچه بسیار زیبایی که پر بود از انواع غاز و اردک و مرغابی و ...، سنگ فرشها و پله های سنگی و چوبی با انواع و اقسام گونه های گیاهی زیبا. یه قسمتی هم با گل های زیبا با وسایل بازی برای بچه ها در نظر گرفته شده بود. کلی هم آلاچیق داشت برای استراحت و عصرونه خوردن و کلی از پدر و مادرها هم با خودشون کالسکه آورده بودند که به دلیل مراجعه اولمون نه عصرونه و چای به همراه داشتیم و نه کالسکه! البته چای و عصرونه داشتیم ولی تو ماشین که موقع برگشت رفتیم یه جای قشنگ تو پارک جنگلی و نوش جان کردیم.
خلاصه اینکه جای قشنگیه برای خانواده ها و بچه ها، اینم بگم اسکله غروب آفتاب هم داشت.
قشنگ مامان! من و بابا فقط در پی شما می دویدیم و تقریباً به غیر از چند تا قفس طوطی و مرغ و خروس لهستانی بسیار بامزه و قفس فنچ ها و فلامینگو پرنده ی دیگری رو ندیدیم! شما هم به دلیل شلوغی و ازدحام جمعیت دور قفس ها، ترجیح می دادی به بازیگوشی خودت بپردازی و بدو و بدو کنی و شادی کنی!
عزیزم! به سختی ازت چندتا عکس گرفتم که واست می ذارم.





















گل پسرم! امیدوارم بهت خوش گذشته باشه.



باغ پرندگان
