حیف و صد حیف
سلام شیرینتر از جانم! پسرم!
مامان داره کمی با ناراحتی و استرس این پست رو می ذاره، بذار همه چی رو واست بنویسم:
از 14 فروردین سال 91 که در مهد ثبت نامت کردم، مربی مقطع شیرخوار خانمی به اسم سولماز جون بود، این خانم ظاهری آروم داشت و تا حدودی هم کم حرف. تا روز شنبه 4 خرداد امسال (سال 92) که همچنان مربی ات بود. سولماز جون چقدر مهربون بود و مسوولیت پذیر و حساس و تمیز و ... که هر چی بگم کم گفتم یعنی طوری بود وقتی وجود نازنینت رو بهش می سپردم خیالم راحت بود و با آرامش به اداره می رفتم.
ولی یکدفعه دیگه نیومد مهد. هرچی از مسوول مهد می پرسیدم چرا نمی آد؟ جواب می داد که بی خبر نیومده و تلفن هاش رو هم جواب نمی ده مشکل خانوادگی داره با اینجا که مشکلی نداشت . روز یکشنبه و دوشنبه 5 و 6 خرداد رو هم نیومد. از روز سه شنبه 7 ما رفتیم مشهد و در ادامه تا شنبه 18 خرداد دیگه مهد نرفتی گلم.
و این طوری شد که قرار بر این شد مریم جون مربی این مقطع باشه و من از این بابت ناراحت و مستاصل بودم، از ایشون شناخت زیادی نداشتم، یه شناخت جزیی هم که دارم اینه که کمی حواس پرته و خیلی دلسوز نیست و ...
بالاخره آب پاکی رو ریختن رو دستم و بهم گفتن دیگه نمی آد!
حیف و صد حیف! مامانم! نمی دونم چقدر ناراحت شدم و ناراحت هستم!
پریشونم نمیدونم می تونم مریم جون رو به عنوان مربی ات بپذیرم یا نه؟ مخصوصاً صبح ها که می ذارمت مهد اینقدر به هم می ریزم وقتی اشک هات رو می بینم و مامان مامان گفتن های ملتمسانه ات رو می شنوم که نگو.
تغییر مربی مهدت همزمان شد با تقریباً 10 روز به مهد نیومدن و وابسته شدن شما به من که این به خود من بیشتر از تو طفل معصومم آسیب زد.
ناراحتیم تا حدییه که حتی فکر تغییر مهد و کناره گیری از شغل به سرم زده. نمی دونم شاید گذر زمان آرومم کنه.
و اما می خوام چند کلمه ای هم خطاب به سولماز جون بنویسم:
سرکار خانم سولماز صفری ملقب به سولماز جون!
بابت تموم زحماتی که برای گل پسر من کشیدی ازت ممنونم. نتونستم شماره تماست رو بدست بیارم وگرنه حتماً تلفنی ازت قدردانی می کردم. نمیدونم به دلیل مشکلات خانوادگی مهد رو ترک کردی و یا به قول یکی از مربی های مهد به دلیل خستگی از کار، ولی امیدوارم همیشه تنت سالم و لبت خندون باشه و خدای قادر متعال پشت و پناهت.


حیف و صد حیف
