خواب ِ هاپو
سلام قربونت بره مامان!
مامان فدای وجود نازنینت بشه که خواب هم می بینی.
چند شب پیش حول و حوش ساعت 1/40 نیمه شب از خواب بیدار شدی و گفتی: هاپو، مامان هم گفت هاپوها الان لالا کردند ولی شما با دست به اتاق تاریک اشاره می کردی و می گفتی: هاپو، مامان بهت گفت هاپوه؟ گفتی: آهان (هیچ وقت عادت نداری بگی بله!) گفتم دعواش می کنم که بره، شما هم بامزه گفتی: اهه!!! (همیشه اگه بخوای کسی رو دعوا کنی می گی:اهه) ولی بازهم راضی نشدی و گفتی هاپو.
مامان بلند شد و در اتاق رو بست و گفت که هاپو نمی تونه بیاد، ولی باز هم چشمت به اتاق تاریک بود و می گفتی هاپو. خلاصه این مامان خوابالو رو از جا بلند کردی و بغلت کرد و رفتیم به اتاق تاریک و چراغ رو روشن کردم و همه جا رو نشونت دادم و گفتم: ببین هاپو نیست.
انگار موثر بود و وقتی برگردوندمت تو جات بعد چند دقیقه خواب رفتی.
نمی دونم چی شده بود که خواب هاپو دیدی و نمی دونم چی شده بود که فکر کردی این هاپو تو خونه ماست!
نفس زندگیم! مامان دعا می کنه همیشه در آرامش زندگی کنی.



خواب ِ هاپو
