السلام علیک یا اباعبدا...
سلام قربونت بره مامان! امروز اول محرم سال 143٥ هجری قمریه و سومین محرم عمر نازنینت!
شیرین مامان! دیشب که شب اول محرم بود صدای هیات های عزاداری شروع شد و این برای شما جالب بود و هر چند دقیقه یکبار از مامان با تعجب می پرسیدی: چیه؟ و مامان برات توضیح می داد که صدای عزاداری امام حسینه و دارند سینه می زننن و حسین حسین می کنن و باز دوبار چند دقیقه بعد سوالت رو تکرار می کردی.
مامان هم رفت و لباس ها و سربند محرمت رو درآورد و با کلی مشقت چند تا ازت عکس گرفت.
مامان امیدواره و دعا می کنه که رهرو واقعی آقا امام حسین باشی و انسان حقیقی.
گل مامان! وجود نازنینت 2 سال پیش تو ماه محرم تو وجود مامان قرار گرفت و شروع کردی تند و تند به رشد کردن؛ شما هدیه امام حسینی به مامان.
نازنیم! مامان و بابا قصد دارن تو این ماه برات گوسفند عقیقه کنن. امیدوارم خدا کمکمون کنه و بشه.
از شیرین زبونی هات هم که امروز صبح رخ داد می خوام بنویسم:
معمولاً شبها خوب شام نمی خوری (به این دلیل که قبل شام با هزار ترفند و ... یه شکلاتی یا اسمارتیزی و یا یه خوراکی شیرین از بابا می گیری و اشتهات واسه شام کور می شه) و دم دمای صبح از گرسنگی به خودت می پیچی. امروز صبح هم همینطور شد و بعد اذان صبح گفتی: درسته
مامان هم فکر کرد که باز داری تو خواب حرف می زنی از خواب بلند شد و روت رو که طبق معمول پس زده بودی کشید و گفت: آره پسرم
شما ادامه دادی: چیکه درسته؟ (:کیک درسته،به جای حرف کاف، حرف چ استفاده می کنی!)
و مامان بلند شد و رفت برای شما کیک درسته آورد و دراز کش با چشمهای بسته یه گاز کوچولو بهش زدی و بعد گفتی: آب و مامان از فلاکس آبی که هر شب بالای سرت می ذاره کمی آب ریخت و داد تا بخوری و شما نوش جان کردی و دراز کشیدی و به مامان گفتی اونم با چشمهای بسته: خواستی بدم
یعنی هر وقت آب خواستم بده!!! 
قربونت بره مامان با این شیرین صحبت کردنات!
بعدشم یه گاز کوچولو زدی و کیکت رو بالش رها شد و خواب رفتی!


السلام علیک یا اباعبدا...
