وجود مامان و باباوجود مامان و بابا، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 14 روز سن داره

فرشته کوچولوی مامان

چهار دست و پا رفتنت! (2)

عزیزدلم! چند روز بیشتر طول نکشید که سینه خیز رفتنت تبدیل بشه به چهاردست و پا رفتن حرفه ای!!! الهی مامان فدات بشه! اصلاً متوجه نشدم کی این اتفاق تکرار نشدنی جلوی چشمم رخ داد؟!   دلم می خواست و می خواد لحظه به لحظه بزرگ شدنتو به خاطر و حافظه بلندمدتم بسپارم تا از مرور کردنش لذت ببرم! الان تند و تند چهاردست و پا می ری و از این اتاق و به اون اتاق می ری و من باید مدام دنبالت بدوم که خدایی نکرده بلایی سر خودت نیاری و یا وسیله ای رو روی خودت نندازی! نازدونه ی من! تازه از لبه مبل و میز می گیری تا بلند شی و تا حدودی هم موفق می شی ولی دیگه نمی تونی تعادل خودتو حفظ کنی برای نشستن روی زمین! دردونه ی من! از اخلاقت هم بگم، تازگی ه...
25 تير 1391

لالاکردنت!!!

پسر عزیزتر از جانم! می خوام از نحوه خوابیدنت هم بگم.   گل من! بعداز ظهر ها که از مهد برمی گردیم تو راه تمام تلاشت رو می کنی که شیر بخوری و لالاکنی! البته بعد کلی بازی و ورجه وورجه کردن! اگه مامان بذاره بخوابی (چون خوابت خیلی خیلی سبکه موقع رسیدن و پیاده شدن از ماشین بیدار می شی) وای دیگه نگو خواب از سرت می پره و جون تازه می گیری و می خوای تا شب فقط با مامان و بابا بازی کنی، مامان و بابا هم که خسته از کار روزانه هستن می خوان یه چرتی بزنن که حضرتعالی اجازه نمی دی!   خلاصه با هزار و یک ترفند سرتو گرم می کنیم که توی مسیر که خیلی هم طولانی نیست نخوابی، وقتی می رسیم خونه یه خرده شیر می خوری و چهاردست و پا ب...
25 تير 1391

مهدکودک رفتنت

عزیزم، محمدسروش مامان! مامان از ابتدای اسفند مرخصیش تموم شد و قاعدتاً باید به کار برمی گشت ولی با موافقت مدیرش قرار شد از بعد تعطیلات عید، برگرده سرکار. بنابراین از چهاردهم فروردین سال 91 شما گلم رو بردم مهدکودک فروغ ثبت نامت کردم.  عزیزم! روزای اول خیلی شاد بودی و خندون، ولی چند روز بعد کم کم متوجه شدی و شروع کردی به بیقراری. خدا رو شکر مهدت به محل کار مامان نزدیکه و مامان 2 بار تا ظهر می آد و بهت سر می زنه و بابا محسن هم ساعت 30/2 می آد و تحویلت می گیره. گل پسرم اینا رو می نویسم که وقتی بزرگ شدی بدونی که از کی به مهد رفتی و ... یه کوله پشتی خوشگل هم واست خریدم که عکسشو می ذارم.   ساعت 6:30 صبحه...
24 تير 1391

چهاردست و پا رفتنت! (1)

سلام نازدونه ی مامان! پسملم! الان تو 10 ماهگی هستی و تازه داری سینه خیز می ری و گاهی هم چهاردست و پا! الهی مامان فدات بشه! مربی مهدت، سولماز جون می گفت: عین ماهی دست و پا می زنی از یه سر اتاق خودتو می کشونی و به اون سر اتاق می رسونی! خلاصه کلی ذوق کرده بود وقتی اولین بار این حالتت رو دیده بود. مامانم! داری در مقابل چشمام قد می کشی و بزرگ می شی و من چه لذتی می برم! خدا جونم! این هدیه امانی رو تندرست و شاد نگه دار.     ...
7 تير 1391

مریضی عسلم

سلام پسرم، می خوام ازت بگم و در واقع بنویسم!  پسرم! تقریباً از اوایل اردیبهشت سرفه هات شروع شد، چندین بار دکتر بردمت، اینم بگم دکترت اسمش دکتر طاهبازه که مخالف سرسخت دارو دادن به بچه هاست، یه دکتر تقریباً پیره که همه مادرا و پدرا رو دخترم و پسرم صدا می کنه. دکتر علت سرفه هات رو ویروسی تشخیص داد و برات شربت سالبوتامول و زادیتن نوشت، و گفت صبح های زود و عصر که زمان گرده افشانی گلهاست پارک نبریمت. ولی بازم خوب نشدی و کم کم یه سرمای کوچولو خوردی و آبریزش بینی و خلطهای گلوت عفونی و سبز رنگ شد. به توصیه یکی از همکارا بهت شربت اویشن شیرازی دادم و چون به اواسط خرداد ماه رسیده بودیم و تعطیلی بود، مجبور شدم از دا...
23 خرداد 1391

دندون درآوردنت

سلام عزیز دل مامان! گل من روز 17 اردیبهشت یکشنبه، وقتی داشتیم از مهد برمی گشتیم، یکدفعه دندونهای خوشگلت رو برای اولین بار وقتی داشتی تو بغل مامان می خندیدی دیدم و از خوشحالی جیغ زدم و بابا محسن رو صدا کردم و بهش گفتم پسرم دندون درآورده! گلم بعدش بارها و بارها بوسیدمت و به خودم فشردمت! گل من! از چندین روز قبل تب ممتد و اسهال شدید شده بودی و دکتر ویروسی تشخیص داده بود! ...
6 خرداد 1391

اولین مسافرت عمرم!

پسرم عسلم! تو اولین بهار زندگی قشنگت اولین مسافرتت رو به شمال رفتی. البته بارها به منزل حاجی بابا و عزیزجونت در قزوین رفته بودیم، ولی اولین مسافرت رسمیت به لاهیجان بود. گل من! همه به خصوص مامان از سرسبزی دار و درخت و صدای آب شارژ می شه و پر انرژی، دوست دارم این شادی و انرژی رو به تو هم هدیه کنم!     ...
6 خرداد 1391

تکونهای قشنگت

سلام میوه دلم! حالت چطوره؟ خوبی گلم؟ الهی مامان فدات بشه، امروز رفتی تو 31 هفته، دیگه چیزی نمونده پاتو تو این دنیا بذاری عزیزم! >www.kalfaz.blogfa.com   مامان هنوزم مشغول خرید وسایله، دیگه خیلی زود خسته می شه و نمی تونه زیاد راه بره. عزیزکم! تکونهات روز به روز بیشتر می شه و مامان دائم دستش روی شکمشه و موقع تکونهای قشنگت صلوات می فرسته و سوره توحید می خونه.    الهی من قربونت برم، پنج شنبه 9 تیر رفته بودیم عروسی دختردایی راضیه ی مامان، خیلی بی تابی کردی انگار از سر و صدای زیاد خوشت نیومد، مامان رو مجبور کردی که آخر مجلس سرپا شامش رو بخوره و زودی تو رو از اونجا دور کنه!     ...
14 تير 1390

نماز صبح

سلام عزیز دل مامان! حالت چطوره؟ خوبی؟ مامانم بد نیست. الهی من قربونت برم امروز صبح با تکونهای قشنگت مامان رو برای نماز صبح بیدار کردی وگرنه نمازش قضا می شد. عزیزم هفته ی پیش مامانی اومده بود تهران رفتیم واست وسایل خریدیم. گلم! وسایل هات هم مثل خودت قشنگن! شیرینتر از عسلم! دلم واسه تنگ شده، واسه دیدنت دارم لحظه شماری می کنم. خدایا! نعمت در آغوش کشیدن فرزند سالم رو به من عطاکن! گلم! الان تقریباً 1 کیلو وزن داری و ماه هفت رو داری تموم می کنی و با بزرگتر کردن شکم مامان اعلام وجود آشکار! ...
1 تير 1390