تولد، تولد، تولدت مبارک!!!
سلام عزیزتر از جانم!
سلام پسرم!
سلام تمام عمر من!
سلام بهانه زندگی من!
عزیزم، بالاخره یکساله شدی! تولدت مبارک!
![]()
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
اول از همه این رو باید بگم تولد یکسالگیت چهارشنبه اول شهریور بود ولی الان دارم مطلب می گذارم، اینو نذار به حساب تنبلی مامان، مامان تو این روزها خیلی سرش شلوغ بود.
اینها رو رها کن بذار از احساسم بگم تو روز تولدت!
گل من! نمی دونی چقدر خوشحال بودم از اینکه تا پارسال تو رو نداشتم ولی امسال دارمت و می تونم بغلت کنم، ببوسمت
، نوازشت کنم، ببویمت و بفشارمت!
نازمن! خدا رو شکر می کنم از اینکه به ما لطف داشته و تو رو به ما هدیه داده، تو بهترین هدیه ای هستی که من تا حالا داشتم!
حالا جزئیات برگزاری تولد عسلم، یدونه پسرم تو اولین سال تولدش:
از 1 ماه قبل که قرار شد واست تولد بگیریم اونم تو خونه ی عزیزجون و حاجی بابا، آجی مهدیه و داداش محمدمهدی کلی ذوق داشتند و لحظه شماری می کردند. با آجی مهدیه تو یه روز گرم ماه رمضون رفتیم فروشگاه خانه کودک فراز و برات وسایل تولد از جمله: کلاه تولد (3تا)، شمع، کاغذشادی، ریسه، شرشره، بادکنک و لباس حیوانات از نوع جوجه اش و کلی چیزهای دیگه خریدیم.
تا بالاخره روز تولدت فرا رسید، عزیزم ساعت تولدت 4- 6 عصر روز چهارشنبه 1/1/ 91 بود، کلی مهمون داشتیم، کیک تولدت هم یه کفش دوزک بزرگ بود، تا یادم نرفته اینم بگم که عمو مجتبی خیلی واسه سفارش کیک تولدت زحمت کشید، آخه ماه رمضون تازه تموم شده بود (یکشنبه همون هفته عید فطر بود) و عروسی ها و مراسم های شادی شروع و بساط قنادها هم گرم گرم، و پذیرش مدل کیکی که می خواستم یه خرده واسه قنادها وقت گیر بود. ولی بالاخره راضی شدن که واست اون مدل کیکی رو که من می خواستم آماده کنن، یه کفش دوزک خوش رنگ و تپل!
گلم!
یادت بمونه بزرگ شدی خودت هم از عمو مجتبی تشکر کنی و جبران.
آقای من! کلی مهمون داشتیم، تقریباً شصت نفر که حدود سی نفرشون بچه های قد و نیم قد بودند! بذار اسامی چندتاشونو که ذهنم یاری می کنه بنویسم: زهرا، حنانه، محمدرضا، محیا، طاها، مطهره، ریحانه، محمدحسین، مهتا، نیایش، علیرضا، زهرا، مهدیه، نسرین، یاسین، رها، رهام و ...
پسملم! شب قبلش یه کوچولو سرما خورده بودی و روز تولدت آبریزش بینی ات به راه بود!
و وسط مراسم تو بغل خاله لیلا خواب رفتی و مامان و مهمونا رو تنها گذاشتی و تو یه اتاق خلوت لالا کردی!!! .gif)
مهمونا هم در غیابت فقط در حال رقص بودن.gif)
.gif)
و خوردن خوراکی هایی که آماده شده بود: ساندویچ سالاد الویه به عنوان عصرانه، میوه و شربت و شکلات و پف فیل و پفک و ....gif)
بچه ها دل تو دلشون نبود برای داشتن یه بادکنک رنگی که با باد کولر روی هوا با اون نخها و روبانهای رنگی در حال رقص بودن! راستی اینم بگم از شب قبل که می خواستیم سالن پذیرایی رو واسه جشن آماده کنیم بساطی داشتیم و کلی خندیدیم از بیش از حد باد کردن بادکنکها و ترکیدن و ترسیدن همه!
همه وجود مامان! بالاخره با زور و با اکراه از خواب بیدارت کردم و لباس جوجه ات رو تنت کردم و به جمع مهمونا برگشتی!.gif)
یکی از بامزه ترین قسمتهای مراسم، زمان عکس گرفتن با بچه ها بود، از اول مراسم که دوربین فیلمبرداری رو روی پایه کار گذاشتیم تقریباً نشد که فیلم بگیریم از دست بچه های فضول و بامزه و تقریباً 13 دقیقه فیلم ضبط شد و مجبور شدیم از خیرش بگذریم!
جمع کردن بچه ها یکجا و آروم برای گرفتن عکس بی نتیجه بود؛ وقتی همه آماده بودن یکدفعه یکی سرشو برمی گردوند، یکی رد می شد و می رفت، یکی می نشست و یک انگشت می کرد تو کیک و خلاصه نشد که نشد یه عکس مرتب بگیریم و همه عکس ها بامزه و نامرتب شدند!
موقع روشن کردن فشفشه های روی کیک هم جالب بود، همه بچه ها منتظر بودند، 3 تا از فشفشه ها روشن شد و سوخت و تموم شد ولی بقیه فشفشه ها روشن نمی شدن که با تاخیر بالاخره روشن شدند و بچه ها هم همه با چشم های خیره و هیجان زده منتظر بودند و ذوق می کردند برای ادامه مراسم و قسمت شیرین برش کیک و الیته شیرنترش خوردن کیک!.gif)
عمرمن! تو همچنان تو بغل من بودی و دستان کوچولو و زیبات تو دستام که باهم چاقوی کیک رو گرفتیم و کیکت رو همزمان با خوندن شعر تولد، تولد، تولدت مبارک برش زدیم! اونم دوبار (برای گرفتن عکس)!
.gif)
.gif)
ناز من! لیوانهای شربت و زیردستی های کیک و دستمال کاغذی کنارش همه شخصیتهای کارتونی بودند؛ زیبای خفته، پو، مرد عنکبوتی و ... که بچه ها رو به ذوق آورده بود، به صورت ناخواسته شنیدم که یکی از بچه ها داشت به مامانش می گفت: مامان کیکم رو خوردم می تونم زیردستی اش رو ببرم خونه؟!!! مامانش هم با قاطعیت گفت: بله دخترم با خودمون می بریم!!! دوباره دختر کوچولو به مامانش گفت: مامان، دستمالم رو هم می تونم ببرم خونه؟ بازم مامانش گفت: بله دستمالمون رو هم می بریم خونه و دختر کوچولوی بامزه دستمال کاغذی که تاشده و استفاده نشده بود رو محکم تو دستای کوچولوش نگه داشت تا یادش نره با خودش ببره خونه!!!
خدای بزرگ! چقدر بچه ها پاک و معصوم و بی غل و غش هستن!
پایان جشن موقع خداحافظی هم به تمام بچه ها یکی یدونه بادکنک با رنگهای مختلف رسید که با خوشحالی به خونه هاشون رفتن..gif)
.gif)
عشق من! با اون حالی که تو جشن یکسالگیت خیلی کوچولو بودی و هستی و به قول خیلی ها چیزی متوجه نشدی ولی به نظر من خیلی هم خوب متوجه شدی و می شی که این جشن واسه وجود تو تدارک دیده شد.
جونم واست بگه به من و خاله ها و عزیزجون و آجی مهدیه و داداش محمدمهدی که خیلی خوش گذشت.
چندتایی هم عکس قابل تحمل داریم که انشاالله می ذارم واست.






تولد، تولد، تولدت مبارک!!! 




