تنها در خانه
سلام گل خوشبوی مامان!
دقیقاً از روز سه شنبه 7 آذر 1391 شروع کردی به بیقراری و شبها بد خوابیدن و بهانه گرفتن و کم کم آبریزش بینی و سرفه و تب. روز چهارشنبه به مهد نبردمت و تو خونه موندم تا بیشتر ازت مراقبت کنم، هوای تهران هم در حالت هشدار یود و این مزید بر علت شد که تو خونه بمونیم و به خودم و خودت مرخصی دادم!
روزهای اول رو به امید بهبودیت و ویروسی بودن سرماخودگیت بهت چای پونه .gif)
.gif)
و آب پرتقال و آب لیموشیرین و سوپ دادم
ولی بهتر نشدی که نشدی.
روز شنبه وقتی به مهدت زنگ زدم و حالت رو پرسیدم بهم گفتند که بی قراری و حوصله نداری و آبریزش بینی شدید هم داری، سریع از اداره به مهدت رفتم و آوردمت اداره..gif)
شیرینم! اینقدر بازیگوش و بلا شدی که با اون حال نزارت تمام اداره رو بهم ریختی!.gif)
دست آخر هم ساعت 12 نمازخونه رفتیم و تا ساعت 30/1 لالا کردی و منم در کنار شما دراز به دراز مراقبتون بودم!!!.gif)
روز یکشنبه 12 آذر ماه بود که دیدم نمی شه بهتره نزد یه پزشک ببرمت و خلاصه شال و کلاه کردیم و رفتیم پیش دکتر حسین طاهباز، دکتر سرماخوردگی ویروسی تشخیص داد و فقط بهت شربت سرماخوردگی کودکان و شربت استامنیفون تب بر و قطره بینی کلراید سدیم داد. همین، هرچی به دکتر گفتم دکتر آبریزشش سبز رنگ شده و تبش تو شبهای گذشته حتی با قطره استامنیفون پایین نمی آد بهم گفت: نه دخترم این سرماخودرگی ویروسی است، منو تحریک نکن که بیخودی آنتی بیوتیک بدم. منم با این توضیحات و با توجه به تجربیات خوبی که از تشخیص های درست دکتر در موارد قبلی داشتم قانع شدم و روانه خونه شدیم.
نازنین مامان! روز دوشنبه رو هم مجددا به خودم و خودت مرخصی دادم و خونه موندیم! ولی تو حالت هیچ بهبودی رویت نمی شد و من از این قضیه کمی نگران بودم.
خوشبختانه روز سه شنبه و چهارشنبه 14 و 15 آذر هم به دلیل آلودگی هوای تهران تعطیل اعلام شد.
ما هم به امید بهبودی حالت و فرار از این آلودگی به سمت خونه حاجی بابا رهسپار شدیم. ولی بابا محسن به خاطر شغل خاصی که داره تعطیل نبود و مجبور شد بعد از رساندن ما این همه راه رو طفلک شبانه برگرده.
خلاصه جونم برات بگه، سه شنبه شب رو هم با بیقراری و گریه های بی امانت به صبح رسوندیم..gif)
عسل من! حاجی بابا و عزیز جون به قطع از مهربون ترین آدمهای روی زمین و از دل رحم ترین ینده های خدای بزرگ هستن. وقتی اوضاعت رو دیدن که نه تنها بهتر نشدی بلکه روز به روز بدتر هم می شدی اصرار کردند که مجدد بریم نزد دکتر.
اینم بگم که در این حین متوجه شدم لثه های فک پایینت به شدت ورم کرده و حالت تاول زده، می خواستی دندانهای آسیای اولت رو اونم دوتا دوتا همزمان دربیاری!
روز چهارشنبه نزد دکتر امید صفری، متخصص کودکان رفتیم و دکتر بعد از معاینه کامل و وزن کردنت (10 کیلو و 400 گرم) بهم گفت که گوشت چپت عفونت کرده، گلویت هم التهاب داره. بهت کلی دارو داد علاوه بر داروهای دکتر طاهباز: شربت آنتی بیوتیک کو - آموکسی -کلاو، شربت سرفه گیاهی پدی کاف، پماد گیاهی ب.ب کلد (که بر روی گلو مالیده شه برای باز کردن گرفتگی بینی).
عزیزم! دکتر ازم پرسید که حالت تهوع و اسهال هم داره؟ که جوابم منفی بود ولی گلم به محض اینکه به خونه برگشتیم و شربت آنتی بیوتیکت رو آماده کردم و بهت دادم شروع کردی به بالا آوردن به صورت خیلی شدید و دیگه تا غروب در همین حالت بودی در ضمن اسهال هم شدی، هیچی تو معده ات نمی موند و بیقراری شدید داشتی و گریه هات بند نمی اومد، با چشمهای قی کرده و آبریزش ببنی شدید و صدای گرفته فقط ناله می کردی..gif)
الهی مامان برات بمیره چقدر عذاب کشیدی..gif)
غروب طاقت نیوردم و دوباره به مطب دکتر زنگ زدم و شرح واقعه را گفتم و دکتر گفت باید مجدد ویزیت بشه، همراه خاله لیلا و دایی جون به مطب دکتر رفتیم و دکتر گفت: یه باکتری عفونی وارد بدنت شده و دوباره دارو نوشت، آمپول ویتامین ب 6 برای تهوعت و شربت و ...
موقع تزریق، وقتی آمپول زن، سوزن سرنگ رو در پای کوچولو و داغت فرو کرد، انگار دچار شک شدی و یه تکون شدیدی خوردی و سوزن از پات بیرون آومد و پات رو زخمی کرد و خون جاری شد و دل منم ازش خون جاری شد، فقط خدا رحم کرد که سوزن تو پات نشکست.
نفس من! روز پنج شنبه و جمعه رو هم به همین نحو گذروندی.
رسیدیم به روز شنبه 18 آذر 1391 که قرار بر این شد به همراه بابا جون به تنهایی در خونه بمونید!!!!
گنجشک مامان! تو این عمر شیرینت که ازش خیلی هم نمی گذره، این برای اولین بار بود که یه زمان نسبتاً زیادی قرار بود با بابا تنها باشید.
خدا رو شکر طی تماسهایی که با بابایی داشتم کمی نگرانیم کمتر شد، ظاهراً تا ساعت 30/10 بازی کرده بودی و بعد لالا..gif)
نگرانی مامان هم به خاطر این بود که معمولاً باباها صبر و حوصله شون کمتره.
ولی بابا محسن با شما مدارا کرده بود و دست به سینه در خدمت شما!.gif)
مامان هم مرخصی ساعتی گرفت و زود به خونه اومد و لثه هاتو وارسی کرد یه کوچولو دندونهای آسیای اول فک پایینت نیش زده بود، فکر می کنم علت بهبودی نسبی شما هم همین بود.
عزیزکم! اینها رو با این طول و تفسیر و جزئیات نوشتم که هم وقتی شما بزرگ شدی بخونی و هم خودم گاهی مرور کنم سختی های خودم و درد کشیدن خودتو و خدا رو صد هزار بار شکر کنم و شکرانه بدم!
نه به خاطر سختی های خودم و درد کشیدن خودت! بلکه به خاطر اینکه خدای بزرگمون به ما یه فرزند سالم داده که این سرماخوردگی چیز مهمی نیست.
روز چهارشنبه وقتی برای بار دوم در اون روز به مطب دکتر رفتیم، من خیلی ناراحت و مستاصل و درمانده بودم، به خصوص اینکه بابا محسن هم پیشمون نبود و من همه جزئیات حال تو رو هم نمی تونستم به خاطر بعد مسافت بهش بگم (نگران می شد و کاری از دستش برنمی آمد) یکدفعه یه پدر و مادر با فرزند در بغل وارد مطب شدند و من ناخودآگاه نگاهی به صورت فرزندشون کردم و دلم ریش شد و خشکم زد، بنده خدا بچه شدید سرماخورده بود و نزار بود و بدتر از همه دچار سندرم داون.
خدا جونم! شکرت، همین


تنها در خانه
