آب بازی
سلام قند عسل مامان!
مدتی بود دست و دلم به نوشتن نمی رفت ولی ...
گل پسرم! فکر می کنم هیچ نی نی تو دنیا نباشه که عاشق آب و آب بازی نباشه. شما هم از این قضیه استثنا نیستی و تا یه فرصتی دست می ده و آبی می بینی شناگر قابلی می شی و در چشم به هم زدنی به قول خودت، خودتو ایسی (خیس) می کنی!
مامانم! مامان مثل خیلی های دیگه به شدت از زندگی در شهرهای بزرگ فراریه و عاجز، از آلودگی هوا و آلودگی صوتی و ... و در عوض عاشق طبیعت و روستا و بوی نون تازه و بوی کاهگل و خنکای اول صبح و صدای خروس و ... .ای دلم رفت! و واقعاً اگه پا بده دوست داره در روستا زندگی کنه. باورت می شه من غبطه می خورم به زندگی روستایی ها و حتی به زندگی مردم شهرستانها!
خونه های اکثر مردم در شهرهای برزگ کوچیکه! و من دائم نگرانتم! دوست داری بدو بدو کنی، به قول خودت اوتور سواری کنی دوست داری شوت بازی کنی و ...
عوضش ما خونه ی حاجی بابا و عزیزجون رو داریم که معمولاً آخر هفته ها می بریمت اونجا، مخصوصاً که الان هوا گرمتر شده.
اونجا هوای خوبی داره به خصوص عصر به بعد که من عاشق هواش می شم. شما هم که تا می رسیم سرکوچشون بال در می آری و تو ماشین بالا پایین می پری!
قربونت برم! یکی از کارهای ثابتت تو این هوا و خونه حاجی بابا آب بازیته. و مامان دائم در حال لباس عوض کردنه برای شما. شده روزی 3-4 دست واست لباس عوض کردم.
جیگر مامان! امیدوارم لحظه لحظه زندگیت مثل لحظات آب بازیت شیرین و لذتبخش باشه!





راستی اینم عکس محمدمهدی پسرخالته که شما بهش می گی: دادا


آب بازی
