پروژه از شیر گرفتن!!!
ناز پسرم!
چند وقتی بود که برات مطلب نذاشتم و این به خاطر این بود که مشغول ترک دادنت از شیر بودم!
حالا با جزئیات برات می نویسم که چگونه تونستی این مرحله رو بگذرونی تا هم برای شما بمونه و هم برای مامانایی که می خوان این کار رو انجام بدن.
مدتها بود که مامان به فکر از شیر گرفتن شما بود. اردیبهشت 92 بود که کم کم می خواست فکرش رو عملی کنه و خودش رو راحت که حاجی بابا وقتی متوجه شد به شدت مخالفت کرد و گفت: بچه ام ضعیف می شه و باید تا پایان دو سالگیش شیر بخوره! غافل از اینکه مامان حدودآً وقتی که 7 ماه بود وجود نازنینت تو وجود مامان بود با خواب شبانه خداحافظی کرده و تا این لحظه این مطالب رو می نویسم قضیه ادامه داشت. تقریباً هر صبح که از خواب شبانه (که چه عرض کنم) بیدار می شد از سردرد بی نصیب نبود. شب تا صبح مشغول شیر خوردن بودی و حتی به مامان اجازه نمی دادی که پهلو به پهلو بشه و خستگی تنش رو درآره!
عسلم! از همون نوزادی برای خواب رفتن به شیر خوردن عادت کرده بودی و این قضیه واقعا برای خودش داستانها به دنبال داشت به خصوص اینکه مامان امسال ماه رمضان نیز باید روزه می گرفت.
بذار کمی از حال و هوای روزه داری مامان بعد از 2 سال روزه خواری بگم! ماه رمضان سال 92 ساعت حدود 4 صبح اذان و ساعت 9 شب اذان مغرب و تقریبا 17 ساعت روزه داری در پی داشت. وجود شیرینت اجازه نمی داد که مامان سحرها با فراغ بال سحری بخوره و نماز بخونه و ... چه برسه به خوندن دعای سحر! سحرها در عرض چند ثانیه مثل لوله جارو برقی غذام رو می بلعیدم و مسواک و وضو و می پریدم کنار شما که بیدار نشی و ناخواب. چون حدود 1 ساعت بعد باید از خواب شیرین که تازه سراغ مامان اومده بود بیدار و روانه کار و بارمون می شدیم. در اداره هم مامان به تازگی به مرکز جدید و پرکاری منتقل شده بود و از وقتی پشت میزش می نشست تا لحظه آخر دائم یا به صورت حضوری و یا به صورت تلفنی جوابگوی ارباب رجوع هاش بود و واقعاً توانش رو از دست می داد.
حالا از قسمت دوم روزهاش بگم؛ وقتی باباجون به دنبال مامان می اومد و با هم به دنبال شما! شما تازه از خواب ناز ظهرگاهیت بلند شده بودی و با دیدن مامان و بابا جون تازه ای گرفته بودی، تازه شروع می کردی به شیرین کاری و بالا پایین پریدن و وروجک بازی و خلاصه دلبری کردن!
از دمای هوای تهران هم بگم که طبق گفته هواشناسی بالای 40 درجه است! ولی خیلی بیشتر از اینهاست و عملاً تا نزدیکی های 50 هم می رسه.
تو خونه، مامان از گرما و گرسنگی و بی حالی زیر کولر یه طرف می افتاد و بابا طرفی دیگه و شما هم از فرصت استفاده می کردی و تمام وسایل های کمد و کشوهای تخت و زیرتلوزیو ن و میز توالت مامان و خلاصه تموم کشوهای خونه رو به حراج می ذاشتی. همچنین وقتی مامان یا بابا به چرت کوتاهی فرو می رفتند بی خبر و ناغافل می پریدی روشون و بیدارشون که چه عرض کنم سکته شون می دادی! آنها هم دلشون نمی اومد دعوات کنند!
نازنینم! تا رسیدیم به روز چهارشنبه 2 مرداد مصادف با درست نیمه ماه رمضان. بار رو بندیلمون رو بستیم و به همراه حاجی بابا که حالا شما حاجی خالی صداش می کنی رفتیم خونشون. 22 ماه رمضاون تولد 2 سالگیت قمریت بود و پایان مهلت شیرخوارگیت. مامان نیت 10 روزه کرد و بابا هم طفلی موند با 1 یخچال خراب و یه دنیا تنهایی.
از صبح روز پنج شنبه 16 ماه رمضون یعنی ٣مرداد کمی داروی صبر زرد رو خیس کردم و به بدنم زدم و روش چسب زخم که نه چسب بانداژ. (چسب زخم زود باز می شه)
ظهر طبق معمول وقتی خواستی بخوابی شروع کردی به گفتن: لالا، مَ مَ. از چند روز قبل مامان زمینه سازی کرده بود و در مورد بزرگ شدن خودت و دوستات صحبت کرده بود. مامان بهت گفت: مَ مَ اوف شده که شروع کردی به گریه و زاری که مامان مجبور شد بهت چسب رو نشون بده و بگه آقای دکتر چسب زده! اوف شده و حتی وسوسه شد یکی از چسب ها رو نیز بکنه ولی دلش نیومد بهت شیر تلخ بده و فقط تکرار کرد: اَخه، ترشه، اوف شده.
طفلکم! کلی گریه کردی و بعد بغل گرفتت و نوازشت کرد و خواب رفتی. بعدازظهر هم که بیدار شدی رفتیم سراغ جایزه هات در یخچال و از نایلون خوراکی ها خودت 1 بسته پاستیل به عنوان جایزه انتخاب کردی. (اینم بگم کلا اهل خوراکی های بیرون نیستی)
اولین خواب بعدازظهرت بدون شیر به خیر گذشت. مامان تصمیم داشت 2 روز اول رو فقط روزها بهت شیر نده و از روز سوم شبش رو هم بهش اضافه کنه و شیر نده.
رسیدیم به شب روز پنج شنبه که باز با کلی آسمون و ویسمون و قصه و ... بدون شیر خواب رفتی. مامان خیلی استرس داشت. با اون که خیلی ها می گفتند 2-1 روز و شب اول سخته ولی مامان خیلی می ترسید چون وابستگیت رو خوب می شناخت. رسیدیم به سحر، بعد سحری خوردن مامان، شما بیدار شدی و بسیار بسیار گریه کردی و مامان مجبور شد چسب ها رو بکنه و بهت شیر بده. طفلکم اینقدر مظلومانه و با ولع شیر خوردی که مامان دلش کباب شد.
روز جمعه دومین روز آغاز این مهم بود. خواب این روز هم به همان منوال گذشت از صبح تا ظهر یادت می افتاد و سراغش رو می گرفتی و می اومدی بدن مامان رو می دیدی و مامان بهت می گفت: می خوای مَمی اوفی بخوری؟ و شما رد می کردی. تا رسیدیم به شب روز جمعه که به توصیه عزیزجون قرار شد دیگه حتی شب هم بهت شیر نده. چون روز جمعه گلاب به روت یکبار اسهال شده بودی و به نظر عزیزجون به این دلیل بود که شیر مامان ترش شده (فاصله شیردهی زیاد و هوا گرم بود).
جمعه ساعت 30/1 بعد نیمه شب خوابیدی و مامان دائم دلهره داشت. شب سختی برای مامان بود. تقریبا هر نیم ساعت یکبار بلند می شدی و ناامیدانه و با ناله جانسوز مَمَ می خواستی و گریه سر می دادی و بعد با کلی بی تابی جگرسوز خواب می رفتی. جالب این بود که در این حالت اجازه نمی دادی مامان بهت حتی دست بزنه و نوازشت کنه، چه برسه به اینکه بغلت کنه! و با فاصله و پشت به مامان می خوابیدی.
با اونکه مامان می دونست گرسنه هستی ولی حاضر نشدی چیزی بخوری. و با اینکه هیچ وقت نشده بود به سینه پسته شور دست رد بزنی و یا به کلوچه های سنتی، ولی اونها رو هم پس زدی و تقریبا تا صبح گرسنه خوابیدی.
امروز شنبه بود 18 ماه رمضون از صبح تا ظهر چند باری سراغش رو گرفتی. مامان احساس کرد داری با این قضیه ترک شیر کنار می آیی!!!
امشب شب 19 رمضونه و شما بدون شیر خوابیدی. در حالی که از مسجد محل صدای دعای جوشن کبیر می آد و مامان تنها در ایوان خونه عزیزجون نشسته و داره قرآن می خونه و هوا بس خنک و دلچسبه.
مامان احساس عجیب و دوگانه ای داره، از طرفی ناراحته و از طرفی خوشحال.
از اینکه ترک شیر به روحیه ات خدایی نکرده آسیب برسونه ناراحته و از طرفی خوشحاله که پسرش 2 ساله و بزرگ شده و خدای بزرگ رو شاکره که بهش این توانو داد که خودش به پسرش شیر بده و از آرامش وجود پسرش و درآغوشش لذت ببره و همچنین خوشحاله که شاید از این به بعد بتونه شبها حداقل خواب راحتی داشته باشه!!!
پسرم! وقتی بزرگ شدی و این مطالب رو خوندی لطفاً نگو که چقدر خودخواه بود این مامان ما، باور کن 2 سال و چندماهی شب درست نخوابیدن شوخی نیست. منتی نیست ولی سخته پسرگلم!
همه به مامان می گفتن بذار پاییز و یا زمستون از شیر بگیرش. اگر الان از شیر بگیری بچه دچار اسهال و استفراغ می شه. از طرفی 2 سال قمریت 22 ماه رمضون 92 بود و دوست نداشتم خلاف اعتقاداتم عمل کنم. مخصوصاً حاجی بابا دائم بهم می گفت حتی اگه 1 روز بیشتر شیر بخوره خودت اون دنیا مسوولی.
خدایا! به این مادری که هر چه بضاعت داشته تا پسرش رو مطابق دستورات خودت بزرگ کنه کمک کن.
تو کتابهای مختلف نوشته که سوره یس رو بر دانه های انار بخوانید و به شیرخوار بدید برای اینکه راحتر از شیر جدا شه. ولی چون الان فصل انار نیست مامان به دونه های انگور به بهش ان دون می گی و به برشهای هندوانه که بهش وی می گی و خیلی دوستشون داری این سوره رو خوند و بهت خوروند.
امیدوارم خدا کمک کنه و این داستان همچنان ادامه داره...


پروژه از شیر گرفتن!!!
