وجود مامان و باباوجود مامان و بابا، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 14 روز سن داره

فرشته کوچولوی مامان

گربه رقصونی!

1392/5/23 13:54
نویسنده : مامان فرشته
305 بازدید
اشتراک گذاری

سلام پسر آقایم! (یکی از جملات عشقولانه مامان و شما همینه" آقای من کیه؟ در پاسخ می گی: من و پسر من کیه؟ و ...)

امروز چهارشنبه 23 مرداده، یه روز خوب خدا، اول صبح هوا بسیار عالی و خنکه انگار در وسط تابستون داره بوی پاییز می آد.

دم دمای صبح مامان خواب بد دید، نمی خوام جزئیاتش رو بنویسم فقط موضوعش این بود که می خواستن تو رو از من بگیرن و من به شدت گریه می کردم و ... انشاءالله خیر باشه!

خدای بزرگم! می دونم که فرزند امانته دست والدینش، ولی خدای من! بذار این امانتت طولانی دست ما باشه.

صبح باباجون ما رو سر خیابون مهدت پیاده کرد و مادر و پسر دست در دست هم با سرخوشی قدم زنان راه افتادیم به سمت مهد. اینم بگم در اون دستت یه تیکه نون بود که مشغول خوردنش هم بودی. هر ازگاهی یاد بابا می افتادی و می گفتی: بابا؟ یعنی بابا کجا رفت؟ منم برات توضیح می دادم که بابا رفت اداره، رفت سرکار تا نونی که گرفته بخوره، صبحونه اش رو هم بخوره بعد بیاد دنبال ما!!! (به همین راحتی!) بعد شما می گفتی: چایی! یعنی چایی هم بخوره بیاد. قربونت برم که اینقدر حواست جمعه و می دونی تو صبحونه باید چای هم باشه.

و دوباره چندباری می پرسیدی و مامان هم از شما می پرسید: بابا گفتیم کجا رفته؟ (به صورت هدفدار که حافظه ات رو تقویت کنم) و شما می گفتی: دَردَر!!! فدا بشه مامانت که عاشق دردری و همه فکرت دردره! بعد مامان می پرسید: رفته دردر چکار کنه؟ شما می گفتی: صُبونه، نون، چایی (یعنی صبحانه و نون و چایی بخوره و بیاد دنبال ما!)

خلاصه شنگول به راهمون ادامه دادیم تا یکدفعه صدای یه بچه گربه اومد. شما هم عاشق گربه ها هستی و شبها که می خوای بخوابی ازت می پرسم قصه چی بگم: عین هر شب می گی: پیشیا ( یعنی قصه گربه ها)

اولین کتاب قصه ات هم کتابی بود به اسم سه تا بچه گربه اثر: ولادیمیر سوته یف که شما خیلی دوستش داشتی البته الان جگر ذلیخا شده ولی بقایای اون رو هم تو کشوی تختت نگه داشتی!

بله صدا رو دنبال کردیم و بالاخره با صدای میو میو شما مامان این بچه گربه مجبور شد از داخل یه ساختمان در حال ساخت بیرون بیاد و چند ثانیه ای به شما خیره بشه و بعد بره دنبال کارش.

یکم جلوتر کنار سطل شهرداری یه گربه سیاه با پاهای سفید دیگه دیدیم، طبق معمول با دیدن هر گربه ذوق زده شدی و دنبالش کردی. گربه هم پا به فرار گذاشت و از قسمتی که کمی شیشه خرده بود رد شد. شما هم از اون سمت خیابون خلوت (ساعت 7 صبح که همه تقریبا خواب بودند هنوز) یکدفعه داد زدی: شیشه، یعنی خطر داره حسن از اونجا نرو! آخه به شیشه خرده روی زمین حساسی و وقتی می بینی جایی شیشه خرده ریخته می ایستی و می گی: شیشه و دستت رو با یه حالت بامزه نشونم می دی و می گی: اوف، یعنی هرکس به شیشه دست بزنه دستش اوف می شه.

کمی جلوتر یه گربه لاغر دیگه دیدیم که سریع از دیوار خونه ای بالا پرید و فرصت نشد که ما خیلی بهش نزدیک بشیم. 

امروز انگار روز رویت گربه ها بود! جلوتر یه گربه سیاه خالص رو دیدیم که زیر یه ماشین نشسته و ما رو تماشا می کرد. یواشکی بهت گفتم: هیس و رفتم نزدیک ماشین و یه پامو کوبیدم زمین و گربه پرید بیرون و شما غرق خنده شدی و خیلی خوشت اومد و دنبال گربه رفتی. باز گربه رفت زیر یه ماشین و باز مامان نزدیک می رفت و شما می خندیدی و ... چندین بار این قضیه تکرار شد و شما سرمست خنده

دیگه آخر سر گریه دید اینطوری نمی شه و ما تقریبا تا ته خیابون دنبالش رفتیم (حالا مهدت وسطای خیابون بود که ما ردش هم کرده بودیم) و برای خلاصی از ما از زیر در حیاط یه خونه خزید تو و ما موندیم بی گربه!

شما دنبالش رفتی و حتی خم شدی از زیر در داخل رو هم نگاه کردی ولی دیگه رفته بود. همنطور که روی زمین نشسته بودی چشمت افتاد به میوه درخت بلوط و خوشت اومد و به من یه نگاهی کردی یعنی بَرش دارم؟ منم سر خم کردم یعنی بردار. خوشحال برش داشتی و بلند شدی و دنبال یه دونه دیگه گشتی و وقتی یه دونه دیگه پیدا کردی ذوق زده شدی و خلاصه چندتایی جمع کردی و به سمت مهد روانه شدیم. داشتی کم کم مقاومت می کردی که بری سمت مهد، برات توضیح دادم که ببریم به دوستامون هم نشون بدیم و ... تا رسیدیم به مهد تو مهد فریده خانم (خانم خدماتی مهد که عاشق بچه هاست) داشت حیاط رو می شست. شما هم نزدیک رفتی و میوه هات رو شستی و موقع داخل شدن راضیه جون جلو اومد برای بردنت.

معمولا تو چند ماه گذشته روالمون اینجوری بود که وقتی بابا جون ما رو می رسوند مهد، چون مامان حدود 30 دقیقه تا شروع کارش وقت داشت، می موند پیشت و باهات بازی می کرد و ... و بعد نیم ساعت می رفت. از وقتی از شیر جدا شدی و وابستگیت بیشتر، صبحها موقع خداحافظی به شدت گریه می کنی و سخت جدا می شی و خب این هم مامان رو ناراحت می کنه و هم می دونم وجود نازنینت رو. به همین خاطر به پیشنهاد مدیر داخلی مهد (فرخ جون که به دلیل سن بالاش و احترامی که براش قایلم بهش خانم اسماعیلی می گم) یه مدت قرار شد داخل نیام و دم در تحویلت بدم که شاید دیگه خیلی گریه نکنی.

وقتی راضیه جون ازت خواست که داخل بری، کمی مقاومت کردی ولی نه با لجبازی. برات توضیح دادم که مامان مثل بابا جون بره اداره صبحونه و چایش رو بخوره و زود بیاد آخه مامان صبحونه نخورده!

و راضیه جون هم بهت گفت بیا بریم بهت ماژیک بدم تا میوه هات رو رنگ کنی، شما هم که عاشق مداد و ماژیک و ... هستی راضی شدی و رفتی بدون گریه و مامان بسیار خوشحال شد و تصمیم گرفت حالا که تا اینجا خوب پیش رفته بود خدا رو شکر بره و خودشو تحویل بگیره و یه نون تازه بگیره و 1 بسته پنیر تا با خرمایی که تو کیفش داشت بعد مدتها یه صبحونه خوب بخوره!

وقتی نون رو گرفتم و از نانوایی بیرون زدم یه نسیم خنک صورتم رو نوازش داد و لبخندی به روی لبم نشوند که نگو. واقعاً با اون هوای ابری احساس کرد عروس فصلها داره کم کم خرامان خرامان جلوه گر می شه.

نازنینم! مسرورم که دارمت! خدا جون شکرت!

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

sevda
23 مرداد 92 23:29
salam.elahi khoda hefzesh kone vasatun ishalah .pas bozorg shod dige mohamah sorush jon.kheyli ghashang minevisin lezat mibaram az harfatun o ehsasatetun .manam asheghe bacham delam khast mamani sham


سلام خاله جون! چقدر خوشحال می شم وقتی واسمون پیام می ذارید.ممنونم از تعریفتون. نمی دونم مزدوجید یا نه؟ اگه آره امیدوارم خدا بهتون یه نی نی آتیش پاره بده اگه هم که نه امیدوارم خدا زمینه شو براتون فراهم کنه و اول یه همسر مهربون قسمتتون بشه مثل خودتون تا بعد مامانی شید. ایشاالله
sevda
12 شهریور 92 23:40
fadatun besham hanuz babayisho yaft nakardam mamnunam ishalah