یه روز خوب
سلام عزیز مامان!
دیروز یکشنبه بود 29 دی سال 92 مصادف با ولادت پیامبر بزرگمون حضرت محمد(ص) و همچنین ولادت امام جعفر صادق (ع) بود، در واقع یه عید بود برای ما مسلمونا. تا یادم نرفته عید رو هم به همه و شما پسرم که اتفاقاً هم نام پیامبر هم هستی تبریک می گم!
بعد مدتها سه تایی یعنی من و بابایی و شما باهم رفتیم امامزاده صالح، جای همه خالی هوا یه نمه سوز داشت ولی خیلی دلچسب بود. خیلی شلوغ بود تجرش اینقدر که ما قصد داشتیم بعد نماز و زیارت و ناهار یه سر بریم بازارچه سنتی و پاساژهای اطراف حرم، منصرف شدیم و رفتیم به سمت پارک!!!!!!! اینقدر که همه جا شلوغ بود و همه در حال خرید شب عید!
پسرم اونجا دائم می گفتی بریم کوه ولی چون هوا کمی سرد بود و از وقت خواب ظهر شما هم گذشته بود و قاعدتاً اگه می رفتیم باید جنابعالی در بغل باباجون طی مسیر می کردی ترجیح دادیم بریم پارک ملت تا هم یه عصرونه اونجا بخوریم و یه چای داغ و هم شما حسابی تو چمنا بازی کنی.
گل پسرم! به چمنا و پارک خیلی علاقه داری حتی اگه جایی در حد چند سانت چمن ببینی اینقدر با ذوق می گی چمن و می ایستی و تماشاش می کنی که دل مامان کباب می شه واست!
تو پارک کلی با بابا شوت بازی کردی و خندیدی و مامان هم فقط شاهد ذوق کردن شما بود و ... جای دوربین خالی بود. اینم بگم که جنابعالی اینقدر توی چند روز گذشته با گوشی مامان بازی کردی و عکسهاشو بازدید که به سلامتی تاچش سوخت و رفته تعمیرگاه! دوربین عکاسی هم شارژ نداشت و ...
خلاصه خیلی حیف شد. تو دریاچه پارک یه لک لک بزرگ بود که حسابی تماشاش کردی. سه تایی یه چای داغ خوردیم و مزه داد بعد شما برای کلاغهایی که دور و برمون بودند نون قندی می ریختی!
جالب اینجا بود که شما فقط به قسمتی که وسایل بازی برای بچه ها دارن می گی پارک! وقتی نشسته بودیم و عصرونه می خوردیم دایم می گفتی بریم پارک!
موقع برگشت هم تو ماشین بغل مامان لالا کردی و وقتی رسیدیم بیدار شدی و شد آنچه نباید می شد، موقع خواب مامان و بابا شما خوابت نمی اومد و مصیبت مامان شروع شد، هر شب عادت داری حدود 1 ساعت باید برات کتاب بخونم و قصه بگم، دقیقا تا ساعت 5/11 مامان داشت برات همین کارها رو می کرد و همونطور که قابل پیش بینی بود صبح برای اداره رفتن خواب موندیم!


یه روز خوب
