وجود مامان و باباوجود مامان و بابا، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 12 روز سن داره

فرشته کوچولوی مامان

سفرنامه نوروز 93

سلام نفس مامان! عیدت مبارک! قربونت بره مامان، از اولین روز عید که روز پنج شنبه بود عازم خونه حاجی بابا و عزیز جون شدیم و روز چهاردهم فروردین برگشتیم! خدا رو شکر تعطیلات خوبی بود، بیشتر استراحت کردیم هم من، هم بابا محسن و هم شما! اوایل اسفند واسه بابا محسن حادثه ای پیش اومد و دستش شکست و مجبور شد جراحی کنه. هنوز هم تو دستش پلاتینه و دستش که اتفاقا دست راستش هم هست بی حرکت مونده و بنده خدا درد داره.  به خاطر همین مامان اسفند 92 خیلی بهش سخت گذشت و تحت فشار بود. دست تنهایی و استرس عمل و مساله نگهداری شما و بعدش هم که همه خبردار شدن مهمون داری و بیا و برو و اداره رفتن و خونه تکونی شب عید و خریدهای انجام نشده و خلاصه هزا...
17 فروردين 1393

13 روز مونده

قربونت بره مامان! قالب وبلاگت رو انگری بردز گذاشتم چون خیلی لباسی روی که عکس این پرنده ها رو روشونه دوست داری! از امروز فقط 13 روز مونه به سومین عید نوروز عمرت! عمر من! امیدوارم نوروزهای زیادی رو با خوشی و سلامتی ببینی و در ابتدای بهار تحول رو تو وجود نازنینت بوجود بیاری! مامان چند روزی بود وقتی نفس عمیق می کشید بوی بهار رو حس می کرد ولی امروز با دیدین شکوفه های درختهای پارک لاله یقین کرد که چند قدم تا بهار بیشتر فاصله نیست. ...
17 اسفند 1392

تولد دو و نیم سالگی

گل من! روز پنج شنبه اول اسفند 92، مقارن بود با تولد دو و نیم سالگیت! ( عزیزم! تو خونه عزیز جون و حاجی بابا بدون حضور بابا جون برات یه تولد خیلی کوچولو گرفتیم.) یعنی واقعاً خدا دو و سال و نیمه که نعمت مادر بودن رو به من داده؟ با تموم سختی هاش چقدر زود گذشت! نازنینم! این روزها چقدر شیرین زبونی می کنی، آنقدر قشنگ از واژه های دایره لغاتت کمک می گیری، آنقدر بامزه تو حرفات استدلال می کنی، آنقدر شیرین جدی حرف می زنی، که خدا می دونه! حیف که قادر به ثبت تک تک خوشمزگی هات نیستم. اما خدا رو هزاران هزار بار شاکرم به خاطر چشیدن این لذت بی انتها! برخی از کلماتی که خیلی بامزه تلفظشون می کنی: خامیون: کامیون هلویا: هیولا خامارونی:...
17 اسفند 1392

نامه ای به پسرم

پسر عزیزم !                     روزی كه تو مرا در دوران پيري ببيني، سعي كن صبور باشي و مرا درك كني... اگر من در هنگام خوردن غذا خود را كثيف مي كنم، اگر نميتوانم خودم لباسهايم را بپوشم، صبور باش و زماني را به خاطر بياور كه من ساعتها از عمر خود را صرف آموزش همين موارد به تو كردم. اگر در هنگام صحبت با تو، مطلبي را هزار بار تكرار مي كنم، حرفم را قطع نكن و به من گوش بده. هنگامي كه تو خردسال بودي، من يك داستان را هزار بار براي تو مي خواندم تا تو به خواب بري. هنگامي كه مايل به حمام رفتن نيستم، مرا خجالت نده و به من غر نزن.زماني را به خاطر بياور كه من براي به حمام بردن تو به هزار ...
6 اسفند 1392

شعر این روزا

سلام قربونت بره مامان! تو این چند وقت، روزایی که بابا نمی تونه بیاد دنبالمون و با هم می یم خونه، دست در دست و قدم زنان تو این هوای زمستونی با صدای بلند دوتایی این شعر رو می خونیم و می خندیم: دوست دارم همیشه، هیشکی مامان/نی نی نمی شه! مامان می گه: هیشکی نی نی نمی شه و نی نی می گه: هیشکی مامان نمی شه و حسابی بعدش می خندیم! روزهای خوب خدا داره تند و تند و پشت هم می گذره و داریم به پایان سال می رسیم و البته شروع یه سال جدید. آخر هفته گذشته مامان رفت جمهوری پاساژ همایون و برات لباس عید خرید. یه شلوار و یه بلوز و یه دست لباس راحنی تو خونه ای و ... فدات بشم همه رو پوشیدی و داری استفاده می کنی و فقط بلوز عیدت رو یه بار برای نشون د...
7 بهمن 1392

یه روز خوب

سلام عزیز مامان! دیروز یکشنبه بود 29 دی سال 92 مصادف با ولادت پیامبر بزرگمون حضرت محمد(ص) و همچنین ولادت امام جعفر صادق (ع) بود، در واقع یه عید بود برای ما مسلمونا. تا یادم نرفته عید رو هم به همه و شما پسرم که اتفاقاً هم نام پیامبر هم هستی تبریک می گم! بعد مدتها سه تایی یعنی من و بابایی و شما باهم رفتیم امامزاده صالح، جای همه خالی هوا یه نمه سوز داشت ولی خیلی دلچسب بود. خیلی شلوغ بود تجرش اینقدر که ما قصد داشتیم بعد نماز و زیارت و ناهار یه سر بریم بازارچه سنتی و پاساژهای اطراف حرم، منصرف شدیم و رفتیم به سمت پارک!!!!!!! اینقدر که همه جا شلوغ بود و همه در حال خرید شب عید! پسرم اونجا دائم می گفتی بریم کوه ولی چون هوا کمی سرد بود...
30 دی 1392