وجود مامان و باباوجود مامان و بابا، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 12 روز سن داره

فرشته کوچولوی مامان

یا قُرَّةَ عَيْنى وَ ثَمَرَةَ فُؤادى

سلام نور دیده ام!  سلام میوه دلم! عزیزترینم! روزهای تعطیل و آخر هفته صبح ها طبق عادت زود از خواب بلند می شی می شینی و وقتی مامان رو خواب می بینی می آیی نزدیک مامان دراز می کشی و خیلی آروم با خودت تکرار می کنی: دوست دارم همیشه، دوست دارم همیشه! مامان هم که با کوچکترین تکونت در سراسر شب بیدار می شه، در حالی که بیداره و با چشمانی بسته مثلا خوابه اینقدر ذوق می کنه که طاقت نمی آره و بلند می شه و بغلت می گیره و یه ماچ آبدار ازت می کنه! پنج شنبه گذشته مامان کمی دلش درد می کرد، روز جمعه وقتی از خواب پاشدیم رو کردی به مامان و گفتی: شمکت خوب شد آ نه؟ یعنی شکمت خوب شد یا نه؟ قربون پسر با محبتم برم که اینقدر به فکر مامانشه! به چهارپایه م...
16 آذر 1392

پر زد و رفت

سلام عزیز دلم! این روزهایی که مامان نیومد ازت مطلب بذاره به این دلیله که خیلی حوصله نداره. به دلایل مختلف، از جمله بیماری خودت که مدام به خاطر آلرژی و سرفه های شدیدت در حال دکتر رفتن هستیم و مامان خیلی نگرانته، مخصوصا با این آلودگی هوای تهران که سرفه هات رو تشدید می کنه. از طرفی عزیزجون که امروز دوشنبه چشممش رو عمل کرد، در ضمن خاله لیلا هم حالش خوب نیست و دایم در حال دکتر رفتنه. همین چند دقیقه پیش هم بابا محسن زنگ زد و گفت که پدربزرگش که بهش آقا می گفتن به رحمت خدا رفت. خدا بیامرزدش بنده خدا چند ماهی بود که زمین گیر و ناتوان شده بود و چند روزی هم بود که در قسمت آی سی یو بیمارستان بستری بود. بذار از آقا برات بگم عزیزم: پیرمردی مهربون و ...
11 آذر 1392

عکس های جدید

سلام گل پسرم! می خوام تو این پست چند تا عکس جدید ازت بذارم: این عکسهای هنری مامانه!!! که تو غروب یه روز پاییزی تو میدان آزادی ازت گرفتم.               تو این عکس ها هم در حال خرابکاری هستی:               و نتیجه اش شد این:        این عکس ها رو هم تو غروب یه روز پاییز که رفته بودیم پارک ازت گرفتم:         تو این عکس هم یاد دوران نوزادیت کردی و با پتوی نوزادیت خودت رو قنداق کردی:   ...
26 آبان 1392

سرباز قیام آخر

قربونت بره مامان! تو اولین جمعه ماه محرم (17 آبان) با همدیگه رفتیم مصلای امام خمینی و تو یازدهمین مراسم شیرخوارگان حسینی شرکت کردیم. ظاهراً  امسال 2300 مراسم در 55 کشور مختلف برگزار شده.  شیرینم! تو مراسم که صبح ساعت 8/30 شروع شد،شما با مامان نهایت همکاری رو داشتی و نذاشتی مامان سربندهات رو ببنده!!!  مراسم خوبی بود و خیلی شلوغ و پر از نی نی های ناز. مامان همنوا با بقیه مامانا نذر نامه رو زمزمه کرد: یا صاحب الزمان!  یا صاحب الزمان! یا صاحب الزمان! فرزندم را نذر یاری قیام تو می کنم. او را برای ظهور نزدیکت برگزین، برگزین و حفظ کن. یا مسیح حسین!  یا مسیح حسین! یا علی اصغر ادر...
26 آبان 1392

السلام علیک یا اباعبدا...

سلام قربونت بره مامان! امروز اول محرم سال 143٥ هجری قمریه و سومین محرم عمر نازنینت! شیرین مامان! دیشب که شب اول محرم بود صدای هیات های عزاداری شروع شد و این برای شما جالب بود و هر چند دقیقه یکبار از مامان با تعجب می پرسیدی: چیه؟ و مامان برات توضیح می داد که صدای عزاداری امام حسینه و دارند سینه می زننن و حسین حسین می کنن و باز دوبار چند دقیقه بعد سوالت رو تکرار می کردی. مامان هم رفت و لباس ها و سربند محرمت رو درآورد و با کلی مشقت چند تا ازت عکس گرفت.  مامان امیدواره و دعا می کنه که رهرو واقعی آقا امام حسین باشی و انسان حقیقی. گل مامان! وجود نازنینت 2 سال پیش تو ماه محرم تو وجود مامان قرار گرفت و شروع کردی تند و تند به رشد کردن؛&n...
14 آبان 1392

روز جهانی کودک مبارک!

 شعری به مناسبت روز جهانی کودک کودکان، باغچه هایی از امیدند که از شکوفه های انار لبریز است.  هر کودک، گلدانی ست که از زیباترین گل های معطر، خانه ها را به نزدیکت ترین بهارها گره زده است.  کودکان، نزدیک ترین راه های رسیدن به عشق را از پرنده ها بهتر بلدند.  کودکان، از تمام ستاره ها و پرنده ها به آسمان نزدیک ترند.  اگر روزی می آمد که جهان خواب هیچ کودکی را نمی دید، بی شک صداقت به آخر می رسید و دوستی و مهربانی، پشت اندوه های بزرگ بزرگ سالی هامان گم می شد.  این روزها اگر عاشقانه سپری می شوند، به عشق بودن شماست. دنیا با کودکان همیشه زیباست؛ زیباتر از همه روزهایی که سراغ داریم.  دنیای کودک...
14 آبان 1392

شیرین زبونی هات

سلام نفس مامان! می خوام تو این پست از شیرین زبونی هات بنویسم. تقریبا بعد تولد 2 سالگیت یکدفعه صحبت کردنت دچار تحول عظیمی شد و مامان و بابا رو متعجب کردی.  تا قبل دو سالگی معمولا کلمه کلمه حرف می زدی و به کمک دستای کوچولوت و اشاره کردنتات منظورت رو می رسوندی، ولی بعد اون اینقدر قشنگ و شیرین از کلماتی که ما اصلا تصورش رو نمی کردیم که معناش رو بدونی، استفاده کردی که ما اینطوری     می موندیم. یکی از موارد خیلی جالب هفته پیش روی داد. داستان از این قرار بود که خونه عزیزجون بودیم و نیاز به ظرفی داشتیم که تو انباری بالای آشپرخونه بود و نیاز به چهارپایه داشت و ما برای اینکه بدون چهارپایه ظرف رو بیاریم خواستیم از شما ...
12 آبان 1392