وجود مامان و باباوجود مامان و بابا، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 14 روز سن داره

فرشته کوچولوی مامان

شیرین زبونی هات

سلام نفس مامان! می خوام تو این پست از شیرین زبونی هات بنویسم. تقریبا بعد تولد 2 سالگیت یکدفعه صحبت کردنت دچار تحول عظیمی شد و مامان و بابا رو متعجب کردی.  تا قبل دو سالگی معمولا کلمه کلمه حرف می زدی و به کمک دستای کوچولوت و اشاره کردنتات منظورت رو می رسوندی، ولی بعد اون اینقدر قشنگ و شیرین از کلماتی که ما اصلا تصورش رو نمی کردیم که معناش رو بدونی، استفاده کردی که ما اینطوری     می موندیم. یکی از موارد خیلی جالب هفته پیش روی داد. داستان از این قرار بود که خونه عزیزجون بودیم و نیاز به ظرفی داشتیم که تو انباری بالای آشپرخونه بود و نیاز به چهارپایه داشت و ما برای اینکه بدون چهارپایه ظرف رو بیاریم خواستیم از شما ...
12 آبان 1392

دیروز، الان، هنوز!

سلام نازنین مامان! قربونت برم که هر چی مربوط به وجود قشنگت می شه، واسه مامان خوشاینده، حتی سر زدن به وبلاگت بدون اینکه مطلبی بذارم! شیرینم! تقریباً از بعد تولد 2 سالگیت صحبت کردنت تغییر کرده و جمله های 2 کلمه ای و حتی 3 کلمه ای می گی و اینقدر بامزه و با فاصله این کلمات رو ادا می کنی که مامان دل غشه می گیره و وقتی خوابی واسه بابا محسن کلمات رو به شیوه خودت تلفظ می کنه و بابا هم ذوق مرگ می شه و لبخند می زنه! به تازگی نمی دونم از کجا یاد گرفتی که بیشتر جمله هات رو با کلمه های: دیروز و الان و هنوز شروع می کنی! مامان فدات بشه که اینقدر زود درگیر زمان و مدیریت زمان و این بحث ها شدی! مامان حسابی در تکاپوی عروسی دایی امیره و خیل...
30 مهر 1392

نی نی جدید!!!

سلام شیرین تر از عسل! مامان به تازگی متوجه شده که قرار یه نی نی دیگه به جمع ما اضافه بشه! الهی قربون او نی نی بره مامان! آره عزیزم، خاله سعیده مون هم بالاخره مامان شد و قراره یه نی نی خوشگل و تپلی به جمع ما اضافه بشه. وای دلم غش می ره از الان براش. کاش زودتر اردیبهشت و خرداد سال 93 برسه تا به دنیا بیاد و بخوریمش!!! بله مامان گلی! همونطور که گفتم قراره یه دخمله یا یه پسمله که اتفاقاً سید هم هست بشه آجی شما و یا دادای شما! خدایا پسرم چند تا دادا و آجی دار می خواد بشه! مامان احساسش اینه که نی نی آله (خاله) پسره، نمی دونم چرا؟ ولی هرچی که هست انشاءا... سالم  باشه و سلامت. ...
6 مهر 1392

این چیه؟

سلام نازنین مامان!     یکی از شیرین زبونی هات اینه که وقتی به یه حیوان و یا شی جدید برمی خوری ازم سوال می کنی: این چیه: منم جواب می دم: مثلاً درخته بازم شما می پرسی این چیه؟ و همینطور  تا حدود 10 بار سوالت رو تکرار می کنی و مامان هم بدون اینکه خسته بشه در حالی که حتی تو دلش  قند هم آب می شه با یک عشقی شیرین جوابت رو می ده. به تازگی گاهی به مامان می گی: مامانا!!! مامان هم از ذوقش نزدیکه که پس بیفته!!! نمی دونم از کجا و چطوری به ذهنت خطور کرده که مامان رو اینطوری صدا کنی ولی بدون هر طوری و با هر واژه ای که صدام کنی من عاشقتم و عاشقت می مونم! یه مورد دیگه اینکه به تازگی...
20 شهريور 1392

علایق شیرینت!

سلام گل مامان! خیلی وقت بود که فرصت نمی کردم تو وبلاگت مطلب بگذارم، منو ببخش! سعی می کنم از این به بعد زودتر در موردت مطلب بنویسم.   تو این پست می خوام در مورد علایق و عادات بامزه ات بنویسم: عمر من! یکی از عادتهات این که خیلی سحرخیزی، همیشه حداکثر ساعت 6:30 دقیقه صبح بیداری؛ چه روز تعطیل و چه روز غیر تعطیل!     اینجا که شما اینقدر خندونی کله سحره مثلاً!!!   قشنگم! یکی از علایقت این که می ری سر کیف دستی مامان و همه وسایلش رو بیرون می ریزی و می رسی به کیف پول مامان و درشو باز می کنی و تمام محتویات و کارتهای درونش رو به اطرافت پرتاب می کنی!       پسملم! مامان روی میزها ...
6 شهريور 1392

خواب ِ هاپو

سلام قربونت بره مامان! مامان فدای وجود نازنینت بشه که خواب هم می بینی. چند شب پیش حول و حوش ساعت 1/40 نیمه شب از خواب بیدار شدی و گفتی: هاپو، مامان هم گفت هاپوها الان لالا کردند ولی شما با دست به اتاق تاریک اشاره می کردی و می گفتی: هاپو، مامان بهت گفت هاپوه؟ گفتی: آهان (هیچ وقت عادت نداری بگی بله!) گفتم دعواش می کنم که بره، شما هم بامزه گفتی: اهه!!! (همیشه اگه بخوای کسی رو دعوا کنی می گی:اهه) ولی بازهم راضی نشدی و گفتی هاپو. مامان بلند شد و در اتاق رو بست و گفت که هاپو نمی تونه بیاد، ولی باز هم چشمت به اتاق تاریک بود و می گفتی هاپو. خلاصه این مامان خوابالو رو از جا بلند کردی و بغلت کرد و رفتیم به اتاق تاریک و چراغ رو روشن کردم و همه جا...
6 شهريور 1392

تولد 2 سالگیت مبارک!

تولد تولد تولدت مبارک!!! مبارک مبارک تولدت مبارک!!! عزیزم! تولد 2 سالگیت مبارک! نازنیم! بزرگ شدن، مرد شدنت مبارک! شیرینم! بدون که مامان و بابا عاشقانه دوست دارند.  امسال مامان واست یه تولد خانوادگی ترتیب داد البته تو خونه حاجی بابا و عزیز جون. کلی به همگی خوش گذشت مخصوصاً به شما 3 تا بچه ( پسرم + دادا + آجی) و تا پاسی از شب صدای شادی و خنده شما کل فضای خونه رو پر کرده بود. صبح روز جمعه اول شهریور هم مامان راس ساعت 35/6 دقیقه یعنی لحظه تولدت بیدار شد و بوسیدت و سجده شکر به جا آورد. اینم عکس های تولدت:     نمایی از پسرم در آستانه دو سالگی.       قسمت بالایی کیک را که تو عک...
6 شهريور 1392

عکس های خرابکاری

قند عسلم! چند وقت پیش که مامان و بابا در یه بعدازظهر هر کدوم یه گوشه نیمه خواب بودند (جون نمی ذاری و اصلاً نمی شه شما رو به حال خودت گذاشت و خوابید) فرصت رو غنیمت دونستی و کامیون بزرگت رو پشت و رو کردی و رفتی روش و از تو کشوی میز توالت مامان کیف آرایشش رو برداشتی و ... شد این:                   ...
27 مرداد 1392