وجود مامان و باباوجود مامان و بابا، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 11 روز سن داره

فرشته کوچولوی مامان

عکس های تعطیلات آخر هفته

سلام ناز پسرم! تقریباً امسال تابستون سعی کردیم آخر هفته ها شما رو بیشتر ببریم بیرون و کجا بهتر از خونه حاجی بابا و عزیزجون که هم برامون یه نیمچه مسافرت به حساب می آد و هم مهمونی. آخر هفته گذشته یعنی چهارشنبه 23 مرداد عروسی عمه بود. امیدوارم خوشبخت شه     عکس پسرم قبل عروسی!     عکس پسرم در عروسی!   روز پنج شنبه راه افتادیم به سمت خونه حاجی بابا و صبحانه مون رو تو راه خوردیم.     روز جمعه هم فرشهای عزیز جون رو شستیم، البته همگان می دانند که نقش بچه ها چقدر پررنگه در این امر!           و در نهایت عصر جمعه رفتیم تولد رها...
27 مرداد 1392

گربه رقصونی!

سلام پسر آقایم! (یکی از جملات عشقولانه مامان و شما همینه" آقای من کیه؟ در پاسخ می گی: من و پسر من کیه؟ و ...) امروز چهارشنبه 23 مرداده، یه روز خوب خدا، اول صبح هوا بسیار عالی و خنکه انگار در وسط تابستون داره بوی پاییز می آد. دم دمای صبح مامان خواب بد دید، نمی خوام جزئیاتش رو بنویسم فقط موضوعش این بود که می خواستن تو رو از من بگیرن و من به شدت گریه می کردم و ... انشاءالله خیر باشه! خدای بزرگم! می دونم که فرزند امانته دست والدینش، ولی خدای من! بذار این امانتت طولانی دست ما باشه. صبح باباجون ما رو سر خیابون مهدت پیاده کرد و مادر و پسر دست در دست هم با سرخوشی قدم زنان راه افتادیم به سمت مهد. اینم بگم در اون دستت یه تیکه نون بود...
23 مرداد 1392

پروژه از شیر گرفتن!!!

ناز پسرم! چند وقتی بود که برات مطلب نذاشتم و این به خاطر این بود که مشغول ترک دادنت از شیر بودم! حالا با جزئیات برات می نویسم که چگونه تونستی این مرحله رو بگذرونی تا هم برای شما بمونه و هم برای مامانایی که می خوان این کار رو انجام بدن. مدتها بود که مامان به فکر از شیر گرفتن شما بود. اردیبهشت 92 بود که کم کم می خواست فکرش رو عملی کنه و خودش رو راحت که حاجی بابا وقتی متوجه شد به شدت مخالفت کرد و گفت: بچه ام ضعیف می شه و باید تا پایان دو سالگیش شیر بخوره! غافل از اینکه مامان حدودآً وقتی که 7 ماه بود وجود نازنینت تو وجود مامان بود با خواب شبانه خداحافظی کرده و تا این لحظه این مطالب رو می نویسم قضیه ادامه داشت. تقریباً هر صبح ک...
22 مرداد 1392

دایره لغات 2

سلام گل پسرم! در ادامه می خوام دایره لغاتت رو بنویسم تا ثبت بشه: عَسه: عزیزجون جوجه: هر نوع حیوان و یا پرنده! ما: ماهی پیشه: گربه هاپه: سگ اینم بگم ازت می پرسم مثلاً چندتا مامانو دوست داری؟ می گی:   "دو تا" و این اولین باره که می تونی دو کلمه رو به زبون بیاری قربونت برم! اوتور: موتور نان نان: ماشین ...
23 تير 1392

روز باباها هم مبارک!

سلام نمک زندگی من! مامان جون! چند روز پیش تولد حضرت علی (ع) و روز مرد و البته روز باباها بود! از همین جا به همه ی باباهای دنیا تبریک می گم و از خدای بزرگ می خوام که همیشه سالم و تندرست باشن. آمین! مامان نازم! خدا رو شکر می کنم به خاطر وجود نازنینت که باعث شده بابا محسن رخت مقدس پدری به تن کنه! و دعا می کنم خدای بزرگ کمک کنه بابا محسن برات پدر خوبی یاشه! نفس زندگی من! می دونی داشتم تو این روز به چی فکر می کردم؟ به این که وجود نازنینت یه روزی قرار بشه همسر، بشه تکیه گاه و ستون یه خانواده! و بعد انشاء ا... بشی پدر! قربونت برم که قراره پسر کوچولو و شیرین من یه روزی خودش بابای یه نی نی کوچولوی شیر...
23 تير 1392

سفرنامه مشهد

سلام دونه ی دل مامان! (وقتی نوزاد بودی بیشتر با این عنوان صدات می کردم یادش به خیر!) ششم خرداد سال 92 بود یکدفعه مامان که مدتها بود فکر زیارت امام رضا (ع) به سرش زده بود تصمیمش رو گرفت و به دنبال بلیت به آژانس های مختلف زنگ زد و بالاخره ساعت 6 عصر واسه خودش و بابا محسن و عزیز جون برای روز سه شنبه 7 خرداد بلیت تهیه کرد (شما هم که جات تو بغل مامان و باباست و نیازی به بلیت نداشتی). واقعاً امام رضا (ع) ما رو طلبیده بود چون پیدا کردن بلیت با این سرعت و تعطیلی مدارس و تعطیلی 14 و 15 خرداد که در پیش بود تقریباً محال بود. صبح روز سه شنبه 7 عزیز جون خودش رو به تهران رسوند. بماند که چقدر شما از دیدنش ذوق کردی و بالا پایین پریدی.&nbs...
23 تير 1392

آب بازی

سلام قند عسل مامان! مدتی بود دست و دلم به نوشتن نمی رفت ولی ... گل پسرم! فکر می کنم هیچ نی نی تو دنیا نباشه که عاشق آب و آب بازی نباشه. شما هم از این قضیه استثنا نیستی و تا یه فرصتی دست می ده و آبی می بینی شناگر قابلی می شی و در چشم به هم زدنی به قول خودت، خودتو ایسی (خیس) می کنی! مامانم! مامان مثل خیلی های دیگه به شدت از زندگی در شهرهای بزرگ فراریه و عاجز، از آلودگی هوا و آلودگی صوتی و ... و در عوض عاشق طبیعت و روستا و بوی نون تازه و بوی کاهگل و خنکای اول صبح و صدای خروس و ... .ای دلم رفت! و واقعاً اگه پا بده دوست داره در روستا زندگی کنه. باورت می شه من غبطه می خورم به زندگی روستایی ها و حتی به زندگی مردم شهرستانها! خونه های اکثر ...
8 تير 1392

بودن یا نبودن!

سلام نور دیده ی مامان! شیرینم این روزا یه بازی جدیدی تو خونه می کنی به نام: نییییس بازی! روال این بازی هم اینطوریه که بدون اینکه من و یا باباجون به شما بگیم یهو و بی خبر می ری پشت پرده و یا پشت مبل و یا سبد اسباب بازیهاتو خالی می کنی و می ری توش می شینی و درش رو هم می بندی و می گی: نیییییس یعنی با من نیست بازی کنید! مامان هم شروع می کنه مثلاً به دنبال شما گشتن و دائم می گه: پسرم نیست. پسرم کجاست؟ پسرم؟ و ... و شما ذوق زده و خندان از پشت پرده و یا مبل و یا از داخل سبد می پری بیرون و می گی: ایناهاش !!! قربونت بره مامان که اینقدر دنیای شما نی نی ها شیرین و پاک و قشنگه.         ...
29 خرداد 1392

حیف و صد حیف

سلام شیرینتر از جانم! پسرم! مامان داره کمی با ناراحتی و استرس این پست رو می ذاره، بذار همه چی رو واست بنویسم: از 14 فروردین سال 91 که در مهد ثبت نامت کردم، مربی مقطع شیرخوار خانمی به اسم سولماز جون بود،  این خانم ظاهری آروم  داشت و تا حدودی هم کم حرف. تا روز شنبه 4 خرداد امسال (سال 92) که همچنان مربی ات بود. سولماز جون چقدر مهربون بود و مسوولیت پذیر و حساس و تمیز و ... که هر چی بگم کم گفتم یعنی طوری بود وقتی وجود نازنینت رو بهش می سپردم خیالم راحت بود و با آرامش به اداره می رفتم. ولی یکدفعه دیگه نیومد مهد. هرچی از مسوول مهد می پرسیدم چرا نمی آد؟ جواب می داد که بی خبر نیومده و تلفن هاش رو هم جواب نمی ده مشکل خ...
20 خرداد 1392